Tuesday, February 26, 2013

Agatha et les Lectures Illimitées


آگاتا و خوانش‌های نامحدود






این سالنی است در خانه‌ای متروک. کاناپه‌‌ای این‌جا هست. مبل‌های راحتی. یک پنجره‌ که نور زمستان را راه می‌دهد. صدای دریا به گوش می‌رسد. نور زمستان مه‌‌آلود و تیره است.
چیزی جز این نیست، جز این نور زمستان. 






یک مرد و یک زن در این‌جا هست. خاموش‌اند.‌ می‌شود خیال ‌کرد پیش از این‌که ببینیم‌شان خیلی حرف زده‌اند. برای فهم حضورما پیش روی‌شان زیادی غریب‌اند. ایستاده‌اند، تکیه داده به دیوار، به مبل، شبیه به از پا افتاده‌ها. به هم نگاه نمی‌کنند. در سالن دو کیف مسافرتی و دو کت هست، ولی در جاهایی مختلف. پس جداگانه رسیده‌اند به این‌جا.
 سی‌ساله‌اند. می‌شود گفت این‌طور نشان می‌دهند.




دوراس

---------
پانوشت:




Sunday, February 24, 2013

Be Kind


مهربون باش


همیشه‌ی خدا می‌گن
نقطه نظرات باقیه رو باس فهمید
فرقی هم نداره چه جور
از مد افتاده
احمقانه
انزجار آور.

از آدم می‌خوان
همه‌ی گندها
و خراب کارای هاشون رو
با
مهربونی
در نظر بگیریم
مخصوصن
اگر مسن هم باشند.

ولی پیری
تمام کاریه که می‌کنیم
اونا بدجوری
پیر شدند
چون بی حواس زنده‌گی کردند
 کوتاه اومدند از فهمیدن.

تقصیر اونا نیست؟

تقصیر کیه؟
من؟

ازَم می‌خوان
از ترس
ترسوندنشون
 نظراتم رو
ازشون مخفی کنم .

پیری گناه نیست

ولی
شرم
از زنده‌گیِ آروم
 هرز رفته

میون همه‌ی این
زنده‌گی های
آروم
 هرز رفته

چرا هست.




چارلز بوکفسکی




Thursday, February 14, 2013

And the days are not full enough


و روزها به اندازه پُر نیستند
و شب‌ها به اندازه پر نیستند
و زنده‌گی شکل موش بیشه‌زار گم و گور می‌شود

بی‌آن‌که چمن را بلرزاند


ازرا پوند

Wednesday, February 13, 2013

Γέλιο

خنده
ابرها را
 از نیمکت کوچک باغ می‌دید.
سنجاق ژاکت‌اش را باز کرد
نخ کلاهش را شکافت
طفل دزدیده را پیچید
انداخت توی چاه.
 با پاهای بازش ایستاد
شاشید و درست پیش روی ‌شماخندید.

خنده برای آن، می‌گویم
 برای شیشه‌های شب
برای آن شیشه‌های ماه. 
طفل اما نه
دزدیده نبود. نه چاه بود
نه طفل. فقط آن ابرها.


ریتسوس

Saturday, February 9, 2013

Lettre IV



نامه‌ی چهار
به سوفی وُلان 

بی‌آن‌که ببینم می‌نویسم. من آمدم؛ می‌خواستم دست‌تان را ببوسم و بازگردم. بی این نعمت باز خواهم گشت؛ اما اگر نشان می‌دادم چه قدر دوست‌ دارم‌تان‌ به حد کافی اجر نمی‌بردم؟ ساعت نه است، به شما می‌نویسم که دوست‌تان دارم. می‌خواهم لااقل این را برای‌تان بنویسم؛ اما نمی‌دانم که قلم به خواست من راه بیاید. چون این را به شما می‌گویم نمی‌آیید؟ خدایا، سوفیِ من، شب‌تان خوش؛ قلب‌تان به شما نمی‌گوید که من این‌جا هستم؟ این چیزی است که اولین‌بار در تاریکی می‌نویسم:
این وضع باید چیزهای لطیفی به دل‌ام راه دهد. در تجربه کردن یکی از آن‌ها هستم؛ این مهلکه را نمی‌توانم ترک کنم. امید لحظه‌ای شما را دیدن حفظ‌ام می‌کند، و برای آن با شما حرف زدن را ادامه می‌دهم، بی دانستن آن که نشانه‌هایش را کور می‌کنم.

هرآن‌جا که چیزی نخواهد بود، بخوانید که دوست‌تان دارم.

پاریس، 10 ژوئیه‌ی 1759
دیدرو



Friday, February 1, 2013

In the Orchard

در بیشه‌ستان

لمیده به روی صندلیِ بزرگِ در بیشه‌ستان، میراندا زیر درخت سیب خواب می‌رفت.  کتاب‌اش به چمن افتاده بود و انگار انگشت‌اش هنوز جمله‌ی " آن سرزمین به‌راستی یکی از گوشه‌های دنیاست که خنده‌ی دختران‌ به بهترین انگیخته می‌کند..."* را نشان می‌داد، گویی درست همان‌جا خواب‌ رفته بود. عقیقِ انگشت‌اش به سبز، به سرخ و باز به نارنجی، مثل آفتابی که میان درخت‌های سیب تراوش می‌کرد و  آن‌ها را پُرمی‌ساخت، درخشیدن داشت.  بعد، آن‌وقت که نسیم وزیدن‌ گرفت، لباس ارغوانی‌اش شکلِ گلِ چسبان به ساقه‌ای موج برداشت؛ چمن‌زار پس و پیش می‌آمد؛ و پروانه‌‌ی سفید درست بالای صورت‌اش این‌سو و آن‌سو جنب می‌خورد.
سیب‌ها در هوا در چهار فوتیِ بالای سرش آویز بودند. یک‌باره بانگ تیزی بود که گویی ناقوس ترک‌برداشته‌ای از برنج بوده باشد که وحشیانه، بی‌حساب و از بی‌رحمی نواخته باشند اش. تنها بچه‌دبستانی‌هایی بودند که هم‌صدا جدول ‌ضرب می‌گفتند، به دستور معلم وامی‌ایستادند، مذمت می‌شدند و باز دوباره شروع به گفتن جدول‌ضرب می‌کردند. اما این بانگ از چهار فوتِ بالا سر میراندا گذشت، به میان شاخه‌های سیب ‌رفت و به گوش پسربچه‌ی کوچک گله‌بان که کنار پرچین در حال تمشک چیدن بود رسید، تا درست در موقعی که می‌بایست مدرسه باشد شست‌اش با خاری ببرد.
سپس آن یگانه ناله؛ حزن‌آلود، انسان‌گون و وحشی. پارسلیِ پیر به راستی خراب‌مست بود.
آن‌گاه بلندترین برگ‌های درخت سیب، سی فوت بالای زمین، با لحنی اندیش‌ناک و ماتم‌بار، مات مثل ماهیِ کوچکی روبه‌روی آبی، به زنگ درآمدند. ارگِ  کلیسا بود که یکی از تصنیف‌ها را، کهنه و نو می‌نواخت. صدا معلق می‌گشت و با فوجی از طرقه‌های در پرواز با شتابی بسیار به ذره‌هایی خرد می‌شد؛ این‌جا و آن‌جا. سی‌فوت آن پایین میراندا لمیده در خواب.
آن‌وقت ناقوس‌ها فراز درخت سیب و گلابی، دویست فوت بالای سر میراندای لمیده خوابِ در بیشه‌ستان، گاه‌وار، لجوج، پراندرز برای زنان محلیِ مسکین که کلیسا می‌شدند** ضرب می‌گرفتند و سپاس بود که موعظ به آسمان باز می‌گفت.
و بالاتر پرین طلاییِ سردسته‌ی کلیسا با جیرجیری شدید از جنوب به شرق پیچید. باد تغییر کرد. بیش‌تر از هرچیز، فراز جنگل‌ها، دشت‌ها و تپه‌ها، مایل‌ها بر فراز میراندای لمیده خوابِ در بیشه‌ستان وزیدن کرد. بی‌مغز، بی‌دیده برنخورده به چیزی که جلودارش باشد درکشید تا آن‌طور که به راه دیگری چرخ می‌خورد دوباره به سمت جنوب برگردد. مایل‌ها پایین‌تر در فضایی به بزرگیِ چشم یک سوزن، میراندا به پا خاست و بلند ناله کرد: «اه، برای چای دیر می‌رسم.»

میراندا در بیشه‌ستان خواب می‌رفت؛ یا که شاید خواب نبود، چون‌ لبان‌اش به آرامی تکان می‌خورد، انگار می‌گفت « آن سرزمین به‌راستی یکی از گوشه‌های دنیاست... آری خنده‌ی دختران... انگیخته...انگیخته...انگیخته...». و بعد لب‌خند زد و گذاشت تن‌اش تمام وزن‌اش را بر فراخیِ زمین بریزد، که بلند می‌شود، فکر کرد، تا مرا بر دوش برد، انگار که یک برگ باشم یا که یک شاه‌بانو (در این‌جا بچه‌ها باز جدول‌ضرب می‌گفتند) یا میراندا ادامه داد که، می‌شود فراز یک پرت‌گاه با جیغ پرنده‌های بالا سرم دراز کشیده باشم. همان‌طور که معلم دانش‌آموزان را مذمت می‌کرد و به پنجه‌های جیمی آن‌قدر می‌کوفت تا خون بریزند او ادامه داد، هرچه بالاتر پرواز کنند عمق بیش‌تری از درون دریا را می‌بینند؛ درون دریا، این‌طور تکرار کرد، و انگشتنان‌اش سست شد و لب‌هایش به آهسته‌گی بسته شد انگار به روی دریا شناور بود، و بعد، آن‌وقت که فریاد مرد مست از آن بالا به گوش‌اش ‌رسید، با نشاط فوق عاده‌ای نفس گرفت، چون فکر کرد که از زبانی سخت در یک دهان سرخ، از باد، از ناقوس‌، از برگ‌های پیچان کلم خودِ زنده‌گی را در ناله می‌شنید.
وقتی که ارگ نغمه‌ی یک تصنیف را کهنه و نو می‌نواخت، طبیعت‌وار او به ازدواج در‌می‌آمد، و آن‌وقت که ناقوس‌ها پی شش زن مسکینِ کلیسا شده صدا می‌دادند، ضربه‌های گاه‌وارِ کِش‌دار او را به فکر وامی‎‌داشت که خودِ زمین با سم‌های اسبی که به سویش چهارنعل می‌آمد به لرز می‌افتاد («اه، فقط بایست منتظر بمانم»، این‌طور آه کشید) و این‌طور به نظرش رسید که همه‌چیز در اطراف‌اش، پیش رویش، به سویش، در نظمی شروع به جنبیدن، ناله کردن، به تاختن، پرواز درآمدن می‌کرد.
فکر کرد، ماری هیزم خرد می‌کند؛ پیرمن گاو‌ها را چرا می‌دهد؛ ارابه‌ها از طرف دشت‌ها می‌آیند؛ سوار... و رد خطوطی که مردها، ارابه‌ها، پرنده‌گان و سوار به روی بوم و بر ساخته ‌بودند را تا وقتی که انگار همه با تپش‌های قلب او به بیرون، حول و پیش رویش رانده می‌شدند دنبال ‌کرد.
مایل‌ها بالاتر در هوا باد تغییر کرد؛ پرین طلاییِ سر‌دسته‌ی کلیسا جیرجیر ‌کرد؛ میراندا از جا پرید و نالید: « اه برای چای دیر می‌رسم

میراندا در بیشه‌ستان خواب می‌رفت، یا خواب بود یا که خواب نبود؟ لباس ارغوانی‌اش میان درخت‌های سیب پهن می‌شد. بیست و چهار درخت سیب در بیشه‌ستان بود، بعضی‌هاشان کمی افتاده، باقی راست راست در رویش با خزه‌هایی تا بالای تنه که به توی شاخه‌ها پخش می‌شد، و به چکه‌های گردِ سرخ یا زرد در می‌آمد. هر درخت سیب فضای کافی داشت. آسمان دقیقن با برگ‌ها جور می‌آمد. وقتی که نسیم وزیدن ‌کرد خطی از ساقه‌ها روبروی دیوار کمی فرو ‌افتاد و بعد بازآمد. دم‌جنبانکی قطروار از یک گوشه‌ به آن یکی پرکشید. پراحتیاط و امیدوار، باسترک سوی سیب از درخت افتاده‌ پیش آمد؛ از دیواری دیگر گنجشک درست تا بالای چمن جنب می‌خورد. فراز درختان‌ بند همین جنبش‌ها بود؛ تمام‌اش را دیوارهای بیشه‌ستان حصر می‌کرد. که مایل‌ها زیر زمین به هم چفت می‌شد؛ روی سطح با تموج هوا موج می‌زد؛ و آن‌ گوشه‌ی بیشه‌ستان آبیِ سبز با رگه‌ای ارغوانی شکاف می‌خورد. باد تغییر می‌کرد، دسته‌ای سیب چنان بلند تکان می‌خورد که دو گاو درون دشت را محو می‌کرد (میراندا ناله کرد«اه برای چای دیر می‌رسم!»)، و سیب‌ها دوباره راست سینه‌ی دیوار آویز شدند.  



ویرجینیا وولف
---------------
پانوشت:

 (*) Ce pays est vraiment un des coins du monde oui le rire des filles elate le mieux . . .
(**) Churching of women- مراسم مسیحیِ دعا برای بازپروریِ زنان پس از زایمان.

Tuesday, January 22, 2013

Baby Picture

عکس بچه‌گی

در قلب انگور است
که آن خنده آن‌جاست.
در تعظیم خداحافظیِ در موست
که آن خنده آن‌جاست.
در یقه‌‌ی لباس آخوندی است
که آن خنده آن‌جاست.
کدام خنده؟
خنده‌ی هفت‌ساله‌گی‌ام
گرفته شده این‌جا، در این عکس رنگی.

حالا پوست می‌اندازد، سن کارش را ساخته
سرطانی از زمینه
با خصیصه‌های گوناگون.
مثل پرچمی پلاسیده است
یا سبزیِ در یخچال
کرم خورده.
به سوی تاریکی
بی‌صدا پیر می‌شوم
به تاریکی.

آن
که هستی تو؟
رگ‌ را باز می‌کنم
و خون مثل چرخ اسکیت می‌گردد.
دهان را باز می‌کنم
و دندان‌هام یک سپاه خشمگین اند.
چشم‌ها را باز می‌کنم
و مثل سگ
از چیزها که دیده‌اند
خسته می‌شوند.
مو را باز می‌کنم
مثل کپه‌های خاکی در هم می‌ریزد.
لباس را باز می‌کنم
کودکی خمیده روی مستراح می‌بینم.
کِز می‌کنم آن‌جا، لال می‌نشینم
فضله‌ها را شکل بستنی به بیرون می‌ریزم
تا خوب تمام دنیای قهوه‌ای را
پر از شیرینی کنم.

آن
که هستی تو؟
کودکی ناچیز در تقلای زیستن.



آن سکستون

Πηλός:23


خاک رس: 23

بار دیگر
عریان، پرافراط
دست‌هایش
-دیگر نه پوشیده-
ساعت مچی‌اش را
در ساده‌گی ریشخند می‌کنند.


ریتسوس

Friday, December 28, 2012

Across

آن‌سو

صفحه‌ی روز را ورق می‌زنم
تا با تحرک پلک‌های تو
آن‌چه گفته‌اندم را بازنویسم.

حقیقت تاریکی
در تو ورود می‌کنم.
اثبات این تاریکی را می‌خواهم
می‌خواهم شراب تیره را نوش کنم:
چشمان‌ام را از من بستان و خردشان کن.

قطره‌ای از شب
به‌روی نوک پستان‌هایت:
رازهای گل میخک.

چشمان‌ام را می‌بندم
در چشم‌های تو بازشان می‌کنم.

همیشه بیدار
بر خوابگه‌‌اش از لعل:
زبان نم‌ناک تو.

فواره‌هاست
در باغ رگ‌های تو.

با نقابی از خون
از خیالات‌‌ات خالی عبور می‌کنم
نسیان، به دیگر ‌سوی حیات
هدایت‌‌ام می‌کند.


اوکتاویو پاز

Friday, December 14, 2012

Dancer In the Dark


ترجمه‌هایی که می‌نویسند ام

«بر کدام لعن است وقتی که سکوت می‌کند و هیچ نمی‌توانی گفت. نگاه می‌کنی تا کلامی زبان آورد. مدام گوش می‌دهی تا حرفی بزند که تا تو تکرارش کنی. آن‌قدر حرف‌های او را حرف می‌زنی که حرف‌هایت باشند. در ول‌وله‌ای از تکرار رقصان آواز می‌خوانی که دیگر این سرور ازآن توست. این طنینی که تکرار کنان فضا را دور می‌زند تو هستی. توانسته‌ای این لعن آسمانی را خندیده باشی و با او... او، وای به وقتی که سکوت می‌کند و از رنج می‌میری.»



من اما برای چیزی که ازآنِ خود می‌کنم باز در تاریکی می‌رقصم.


فرهاد.

Monday, November 5, 2012

Monday or Tuesday


دو یا سه‌ شنبه

رخوت‌آلود و بی‌اعتنا، ماهی‌خوار با بال‌های فضا به لرز آورنده‌‌اش، آگاه از مسیر خویش، بر فراز کلیسا، پایین‌ آسمان، به پیش‌می‌رود. آسمان سفید و فاصله‌دار، مجذوبِ در خود، بی‌انتها، پوش می‌کند و فاش می‌سازد، تکان می‌خورد و بازمی‌ماند. دریاچه؟ ساحل‌هایش محو می‌کند! کوه؟ آه عالی است - - طلای ‌آفتاب بر دامنه‌هایش. پایین فرو می‌افتند. سرخس‌ها، یا بعد، پرهایی سفید، همیشه و همیشه.

حقیقت را خواستن ، انتظار کشیدن‌اش، به رنج چکاندنِ چندتایی لغت، همیشه خواستن- -  (ناله‌ای به چپ آغاز می‌شود، دیگری به راست. چرخ‌ها در واگرایی تاخت می‌کنند. اتوبوس‌ها در جنگِ به هم می‌جوشند) - - همیشه خواستن - - - (ساعت با دوازده ضربه‌ی جدا اصرار می‌کند نیم‌روز است؛ نور، ترازوهای طلایی را می‌افشاند؛ بچه‌ها ازدحام می‌کنند) - - همیشه حقیقت را خواستن. سرخ است این طاق، سکه‌ها بر درختان آویز می‌شوند؛ دنباله‌دودهایی از دودکش‌ها؛ پارس، فریاد، اشک، « آهن فروشی!» - - و حقیقت؟

پاهای مردها و پاهای زنان، به سمت نقطه‌ای در تابش، سیاه یا طلاپوش- - - (این هوای مه‌آلود - - - شِکر؟ نه ممنون‌ - - - فراخِ آتیه) - - نور چراغ سوسو می‌کند و اتاق را به جزء اشکال سیاه و چشم‌های پرفروغ‌شان سرخ می‌کند. آن‌وقت که در بیرون کامیونی بار خالی می‌کند، دوشیزه تینگوم سر میز خود چای می‌نوشد، و بشقاب چینی، خزِ لباس‌ها را در خود حفظ می‌کند- - -

برگ، پرناز- - - نور کشیده تا گوشه‌ها، وامانده پیش چرخ‌ها، نقره‌- پاش، در خانه یا نه در خانه، جمع شده، پراشیده، در مقیاس‌های جدا هرز رفته، جاروب شده به بالا، به پایین، پاره، مغروق، وصل شده - - و حقیقت؟

حالا برای کنار بخاری، روی کاشیِ سفیدی از مرمر به یاد آوردن. لغت‌ها از ژرفای این عاج ظهور می‌کنند و سیاهی‌شان را بیرون می‌ریزند، گل می‌دهند و نفوذ می‌کنند. کتاب افتاده؛ در آتش، در دود، در بارقه‌های آنی - - یا حالا در سفر، کاشیِ مرمرِ آویخته، مناره‌های پایین دست، و اقیانوس هند، آن‌وقت که فضا هجوم می‌برد و ستاره‌ها برق می‌زنند - - حقیقت؟ خشنود شده از نزدیکی؟

رخوت‌آلود و بی‌اعتنا، ماهی‌خوار بازمی‌گردد؛ آسمان ستاره‌هایش را می‌پوشاند؛ آن‌گاه برهنه‌شان می‌کند.



ویرجینیا وولف

Thursday, November 1, 2012

April 18

18 آوریل
لجن‌زار تمام دیروزهای من
درون جمجمه‌ی پوک‌ام گندآب می‌شود

و اگر شکم‌ام
به خاطر هر پدیده‌ی توضیح‌پذیر
مثلن از یبوست یا که از بارداری‌یی به هم بپیچد

یا که به‌خاطر خواب
مثل ماهِ پنیرِ سبز
که به‌خاطر خوراک
مثل برگ‌هایی بنفش غذا خوردن
که به‌ خاطر این‌ها

تو را به یادنخواهم ‌آورم

و دیروز در چند گامی‌ِ مرگ‌بارِ علف‌ها
در چند فضایی از آسمان و در فراز درختان

آینده‌ای از کف رفت
آنقدرها ساده و بازنیافتنی
که توپِ تنیسی در سپیدیِ صبح


سیلویا پلات

Thursday, October 18, 2012

Le Masque


نقاب



تندیسی نمادین به سبک رنسانس
به ارنست کریستفِ تندیس کار




 این نفیسه‌ از گریس‌های* فلورانسی را نظر می‌کنیم؛
درون تموج این کالبد پرهیبت
خواهران بهشتی- شوکت و توان- بارورند.
این زن- اندام‌ها به راستی افسون‌گر 
بهشت‌گونه نیرومند، ستودنی نحیف-
برای نشاندن به عرش‌هایی پرجلا
و شیفتنِ فراغتِ اسقف یا که شاهزاده‌ایست که نقش بسته است. 

!هم‌چنان، این لبخندِ پرمیل را نگاه - 
که خشنودیِ خلسه‌ی او فاش می‌سازد؛
این نگاه بلند فریبا را، وارفته و پرریشخند
این چهره‌ی دل‌ربا، که همه‌اش را حریری در قاب می‌گیرد
که هر پاره‌اش با دمی پیروزمند به ما می‌گوید:
«شهوت می‌خوانَدم و عشق تاج بر سرم می‌کند!»
این وجود پرذوق از فرهمندی‌های بسیار!
نگاه که مهربانی‌‎اش چه افسونِ برانگیزنده‌ای عطا می‌کند!
از شکوهش دور او نزدیک می‌رویم، و باز می‌گردیم.


!ای کفرگوییِ هنر! ای شگفتی مرگ‌بار
موعود بخش شادمانی‌ها!
زنی در تنی بهشتی، که فرازش با هیولایی دوسر تمام می‌شود!


اما نه! فقط نه یک نقاب، نه مسحورگری برای نمایش -  
این چهره بر عبوسیِ لطافت‌ناکی می‌تابد
و این‌جا را ببین! اضطرابی موحش
سری راستین، و صورتی بی‌غش
درست عکسِ آن صورت که دروغ می‌گوید.
بی‌چاره شکوهی بزرگ! رودی رفیع
از اشک‌های تو، که درون قلب نگران من پیش می‌رود؛
دروغ‌گویی‌ات مرا مست می‌کند، و روح‌ام 
امواجی از درد را که چشمانت روان ساخته‌اند می‌نوشد!

 اما برای چه اشک می‌ریزد؟ او، زیبای تمام - 
که آدم به پیش پاهایش به زانو می‌افتد
از کدام رنجِ رازگونه پهلوی تنومندش می‌پوسد؟ 

 !او اشک می‌ریزد، شوره‌سر! چرا که حیات دارد -
و چون زیست می‌کند! اما این که حسرت می‌خورد
بالخصوص، این که سراپا در لرز است
برای این است که افسوس! فردا دوباره خواهد زیست!
فردا، پس‌فردا و همیشه – هم‌چون ما!



شارل بودلر



------------
:پانوشت




Friday, September 28, 2012

Dedans

داخل

سرنوشتار

در آغازهایمان خورشید غروب می‌گرفت و این‌طور که تمام می‌شویم طلوع می‌کند. در شرق دنیا‌ آمده بودم و در غرب مردم. جهان کوچک است و زمان کوتاه. من داخل‌ام. می‌گویند عشق چون مرگ پرزور است. اما مرگ چون عشق پرزور و من داخل‌ام. و حیات پرزورتر از مرگ، و من داخل‌ام. اما خدا از حیات و مرگ پرزورتر است. می‌گویند واژه‌ها بر حیات و مرگ توان‌گری دارند. در باغِ دوزخ من، واژه‌ها احمقانه‌هایم هستند. بر عرش آتش می‌نشینم و به زبان‌ام گوش می‌دهم. حقیقت بوده‌ است. از سواحل آرام تا دروازه‌های مدیترانه گسترده است. آب‌های یک‌سان سه بار حمام‌ام کرده‌اند و سه بار مغروق‌ام ساخته‌اند. هرآن‌چه باقی‌است باغِ دوزخ‌ام؛ جایی که سه مرده‌ام واژه‌ها و تصویرهایشان را برای گیج کردن‌‌ام می‌آمیزند. گاهی اوقات می‌خندم، گاهی اوقات می‌گریم؛ گاهی حتا فراموش می‌کنم، بیش‌تر وقت‌ها یاد می‌آورم. درخت‌ها این‌جا بندم می‌کنند. این‌جا و آن‌جا یک‌سان‌اند، در افریقا و در کالیفرنیا. این به‌خاطر واژه‌هایی‌ست که من می‌خندم.
...

اِلن سیکسو

Monday, September 17, 2012

Au Lecteur, Les Fleurs du Mal










------------------------------------------------------------------------------


به خواننده
حماقت، خطا، گناه‌ و حرص
بدن‌هامان در کار می‌گیرند و روح‌هایمان تصاحب می‌کنند
و ما مثل آن گدا که شپش‌هایش را می‌خورد
از افسوس‌های دل‌ربایمان قوت می‌کنیم.

گناه‌هایمان خودسر اند، توبه‌هایمان نابکار.
اعتراف‌هایمان را بزرگوارانه می‌خوانیم
و گشاده‌رو، در گِل‌آلود راهی پیش می‌رویم
که اشک‌هایی ناچیز عیب‌هایمان را خواهند شست.

تخیسم‌ژیستِ شیطان * به روی خوابگه رنج
اوست که روح مسحور ما در آغوش می‌کشد.
و فلزهای بارور خواسته‌های مان
همه به دست چنین کیمیاگری قهار دود می‌شوند.

این شیطان است، می‌بیند، بندهایی که تاب می‌دهیم!
چیزهای دونی که نیک‌شان می‌یابیم
هر روزه به سوی دوزخ یک گام به پیش می‌رویم
در گمراهیِ تاریکی که بی‌هراس غرق می‌شویم.

برآنیم چون هرزه‌ای بی‌نوا
که سینه‌های چروکیده‌ی روسپی‌های کهن را
می‌بوسد و گاز می‌گیرد، در لذتی ناپیدا راه بپیماییم
آری، انگار که بسیار سخت، پرتقال‌کهنه‌ای را فشار می‌دهیم.

در مغزهایمان مثل یک میلیون کرم، گردان، پرتعداد
جمعیت شیاطین پای می‌کوبند
و در شش‌هایمان وقتی نفس می‌کشیم، مرگ
- این رود پنهان- همراه ناله‌های خاموش پیش می‌رود.

اگر تعدی و زهر، دشنه و آتش
هنوز، نقش‌های دل‌پذیر خود
بر بوم پرابتذال بخت‌مان نبافته‌اند
چون این است که افسوس! روان‌مان آنقدرها دلیر نیست.

اما میان شغال‌ها و پلنگ‌ها
میمون‌ها، ماران، لاشخورها و افعی‌ها
جانورانی که نعره می‌کنند، زوزه و غریو می‌کشند و سینه‌مال می‌روند
در تمام این وحش خبیث، یکی

هنوز زشت‌تر و کریه‌تر از همه
گرچه کم‌فروز تر از خیلی است
این هیولا خشنود زمین را سست خواهد کرد
و همه‌ی موجودات را در خمیازه‌ای قورت خواهد داد

ملال! – چشمی باردار از اشکی ناخواسته
 دار آویختن‌هایی که به دود سیگار خود خواب می‌بیند
ای خواننده، تو این هیولای دل‌آشوب را می‌شناسی
- خواننده‌ی ریاکار! - هم‌زادم! - برادرم!


شارل بودلر

-----------------------
پانوشت: