خنده
ابرها را
از نیمکت کوچک باغ میدید.
از نیمکت کوچک باغ میدید.
سنجاق ژاکتاش را باز
کرد
نخ کلاهش را شکافت
طفل دزدیده را پیچید
انداخت توی چاه.
با پاهای بازش ایستاد
با پاهای بازش ایستاد
شاشید و درست پیش روی شماخندید.
خنده برای آن، میگویم
برای شیشههای شب
برای آن شیشههای ماه.
طفل اما
نه
دزدیده نبود. نه چاه بود
نه طفل. فقط آن ابرها.
ریتسوس