Saturday, February 9, 2013

Lettre IV



نامه‌ی چهار
به سوفی وُلان 

بی‌آن‌که ببینم می‌نویسم. من آمدم؛ می‌خواستم دست‌تان را ببوسم و بازگردم. بی این نعمت باز خواهم گشت؛ اما اگر نشان می‌دادم چه قدر دوست‌ دارم‌تان‌ به حد کافی اجر نمی‌بردم؟ ساعت نه است، به شما می‌نویسم که دوست‌تان دارم. می‌خواهم لااقل این را برای‌تان بنویسم؛ اما نمی‌دانم که قلم به خواست من راه بیاید. چون این را به شما می‌گویم نمی‌آیید؟ خدایا، سوفیِ من، شب‌تان خوش؛ قلب‌تان به شما نمی‌گوید که من این‌جا هستم؟ این چیزی است که اولین‌بار در تاریکی می‌نویسم:
این وضع باید چیزهای لطیفی به دل‌ام راه دهد. در تجربه کردن یکی از آن‌ها هستم؛ این مهلکه را نمی‌توانم ترک کنم. امید لحظه‌ای شما را دیدن حفظ‌ام می‌کند، و برای آن با شما حرف زدن را ادامه می‌دهم، بی دانستن آن که نشانه‌هایش را کور می‌کنم.

هرآن‌جا که چیزی نخواهد بود، بخوانید که دوست‌تان دارم.

پاریس، 10 ژوئیه‌ی 1759
دیدرو