داخل
سرنوشتار
در آغازهایمان خورشید غروب میگرفت و اینطور که تمام میشویم طلوع میکند. در شرق دنیا آمده بودم و در غرب مردم. جهان کوچک است و زمان کوتاه.
من داخلام. میگویند عشق چون مرگ پرزور است. اما مرگ چون عشق پرزور و من داخلام.
و حیات پرزورتر از مرگ، و من داخلام. اما خدا از حیات و مرگ پرزورتر است. میگویند واژهها بر حیات و مرگ توانگری دارند. در باغِ دوزخ من، واژهها احمقانههایم
هستند. بر عرش آتش مینشینم و به زبانام گوش میدهم. حقیقت بوده است. از سواحل
آرام تا دروازههای مدیترانه گسترده است. آبهای یکسان سه بار حمامام کردهاند و سه
بار مغروقام ساختهاند. هرآنچه باقیاست باغِ دوزخام؛ جایی که سه مردهام واژهها
و تصویرهایشان را برای گیج کردنام میآمیزند. گاهی اوقات میخندم، گاهی اوقات میگریم؛
گاهی حتا فراموش میکنم، بیشتر وقتها یاد میآورم. درختها اینجا بندم میکنند.
اینجا و آنجا یکساناند، در افریقا و در کالیفرنیا. این بهخاطر واژههاییست که
من میخندم.
...
...
اِلن سیکسو