Friday, September 28, 2012

Dedans

داخل

سرنوشتار

در آغازهایمان خورشید غروب می‌گرفت و این‌طور که تمام می‌شویم طلوع می‌کند. در شرق دنیا‌ آمده بودم و در غرب مردم. جهان کوچک است و زمان کوتاه. من داخل‌ام. می‌گویند عشق چون مرگ پرزور است. اما مرگ چون عشق پرزور و من داخل‌ام. و حیات پرزورتر از مرگ، و من داخل‌ام. اما خدا از حیات و مرگ پرزورتر است. می‌گویند واژه‌ها بر حیات و مرگ توان‌گری دارند. در باغِ دوزخ من، واژه‌ها احمقانه‌هایم هستند. بر عرش آتش می‌نشینم و به زبان‌ام گوش می‌دهم. حقیقت بوده‌ است. از سواحل آرام تا دروازه‌های مدیترانه گسترده است. آب‌های یک‌سان سه بار حمام‌ام کرده‌اند و سه بار مغروق‌ام ساخته‌اند. هرآن‌چه باقی‌است باغِ دوزخ‌ام؛ جایی که سه مرده‌ام واژه‌ها و تصویرهایشان را برای گیج کردن‌‌ام می‌آمیزند. گاهی اوقات می‌خندم، گاهی اوقات می‌گریم؛ گاهی حتا فراموش می‌کنم، بیش‌تر وقت‌ها یاد می‌آورم. درخت‌ها این‌جا بندم می‌کنند. این‌جا و آن‌جا یک‌سان‌اند، در افریقا و در کالیفرنیا. این به‌خاطر واژه‌هایی‌ست که من می‌خندم.
...

اِلن سیکسو