Monday, September 17, 2012

Au Lecteur, Les Fleurs du Mal










------------------------------------------------------------------------------


به خواننده
حماقت، خطا، گناه‌ و حرص
بدن‌هامان در کار می‌گیرند و روح‌هایمان تصاحب می‌کنند
و ما مثل آن گدا که شپش‌هایش را می‌خورد
از افسوس‌های دل‌ربایمان قوت می‌کنیم.

گناه‌هایمان خودسر اند، توبه‌هایمان نابکار.
اعتراف‌هایمان را بزرگوارانه می‌خوانیم
و گشاده‌رو، در گِل‌آلود راهی پیش می‌رویم
که اشک‌هایی ناچیز عیب‌هایمان را خواهند شست.

تخیسم‌ژیستِ شیطان * به روی خوابگه رنج
اوست که روح مسحور ما در آغوش می‌کشد.
و فلزهای بارور خواسته‌های مان
همه به دست چنین کیمیاگری قهار دود می‌شوند.

این شیطان است، می‌بیند، بندهایی که تاب می‌دهیم!
چیزهای دونی که نیک‌شان می‌یابیم
هر روزه به سوی دوزخ یک گام به پیش می‌رویم
در گمراهیِ تاریکی که بی‌هراس غرق می‌شویم.

برآنیم چون هرزه‌ای بی‌نوا
که سینه‌های چروکیده‌ی روسپی‌های کهن را
می‌بوسد و گاز می‌گیرد، در لذتی ناپیدا راه بپیماییم
آری، انگار که بسیار سخت، پرتقال‌کهنه‌ای را فشار می‌دهیم.

در مغزهایمان مثل یک میلیون کرم، گردان، پرتعداد
جمعیت شیاطین پای می‌کوبند
و در شش‌هایمان وقتی نفس می‌کشیم، مرگ
- این رود پنهان- همراه ناله‌های خاموش پیش می‌رود.

اگر تعدی و زهر، دشنه و آتش
هنوز، نقش‌های دل‌پذیر خود
بر بوم پرابتذال بخت‌مان نبافته‌اند
چون این است که افسوس! روان‌مان آنقدرها دلیر نیست.

اما میان شغال‌ها و پلنگ‌ها
میمون‌ها، ماران، لاشخورها و افعی‌ها
جانورانی که نعره می‌کنند، زوزه و غریو می‌کشند و سینه‌مال می‌روند
در تمام این وحش خبیث، یکی

هنوز زشت‌تر و کریه‌تر از همه
گرچه کم‌فروز تر از خیلی است
این هیولا خشنود زمین را سست خواهد کرد
و همه‌ی موجودات را در خمیازه‌ای قورت خواهد داد

ملال! – چشمی باردار از اشکی ناخواسته
 دار آویختن‌هایی که به دود سیگار خود خواب می‌بیند
ای خواننده، تو این هیولای دل‌آشوب را می‌شناسی
- خواننده‌ی ریاکار! - هم‌زادم! - برادرم!


شارل بودلر

-----------------------
پانوشت: