چه کسی بیرون از متن
است؟
نگاه خودآگاه
بازیگردان به ناخودآگاه بیننده
«بازیهای
بامزه». در صحنهای از بازیهای بامزه آن
موفق میشود از خلال توضیحاتِ بازیِ جدید پاول- یکی از دو جوانی که پا به حریمِ
خانهی آنها گذاشته- تفنگ شاتگان را از
روی میز برداشته، به پیتر- یکی دیگر از آن دو جوان- چنان شلیک کند که به دیوارِ
پشتِ سرش بچسبد و غرق در خون، مرده روی زمین بیفتد. بلافاصله بعد از این صحنه پاول
به دنبال کنترل تلویزیون میگردد، آن را پیدا میکند، صحنهی کشته شدن دوستش را به
معنای واقعیِ کلمه به عقب بازمیگرداند و آن را دوباره پخش میکند. او این بار با علم
به اینکه آن قرار است تفنگ را از روی میز بردارد مانع این کار میشود. در
صحنهای دیگر در انتهای فیلم او پس از کشتن آن به دوربین/بیننده نگاه میکند.
انگار کاراکتر پاول در بازیهای بامزهی هانکه دارای خصوصیتی منحصر به فرد است. بر
خلاف دیگر بازیگران او خود به این امر که در حال «بازیِ» یک فیلم است، آگاهی دارد.
او علاوه بر اینکه قادر است تمام شخصیتها را به پیروی از قوانینِ خود وادارد، به
بیننده هم میتواند نگاه کند و او را خطاب قرار دهد. حتا بیننده هم از شرِ بازیِ او
در امان نیست. بیننده پیشاپیش در این بازی شرکت جسته است.
«خشونت و رسانه». هانکه در مقالهای که در صدمین سالگرد پیدایش سینما نوشته سؤالی
این چنین پیش میکشد: چگونه میتوان این شانس را به بیننده داد که متوجه درگیر بودن
خودش، در تصاویرِ روی پرده باشد و به جای اینکه قربانیِ رسانه جلوه داده شود او
را به عنوان همدست بالقوهی آن معرفی کرد؟ خشونت رسانهای شده، خشونت واقع و نشان
داده را در هم تنیده میکند. و حال قرار دادن بیننده در جایگاهی آزاردهنده: قهرمانِ جانیِ هانکه نه تنها
خود از حضور بیننده آگاه است، بلکه حضور او را به وی یادآور میشود. در واقع پرسش هانکه
به این بر نخواهد گشت که «خشونت را چگونه باید نشان داد؟» بلکه برای او مسأله بیش
از اینها بر سر این است که «چگونه باید جایگاه تماشاگر را به عنوان تماشاگر در برابر
خشونت و بازنماییِ آن، به او خاطر نشان کرد؟»: نگاه خیرهی پاول به دوربین.
متن. «هنر رسانهای» دربردارندهی کنشی متن-محور است: خود-بازتابنده و معطوف به
خود. به زعم هانکه شاید دیگر وقت آن باشد که بتوان در برابر این سیطرهی متن-محورِ
رسانه طرحی درانداخت: چه کسی بیرون از متن است؟ کاراکترِ پاول بیرون از متن است. آیا
میشود بیرون از متن بود؟ کاراکتر پاول به بیننده نگاه میکند: بیننده درون متن
است. این جابجایی متن، و محو و پیدا شدن مرزهای بیرون و درون، بیننده را در
ارزیابیِ جایگاه خود شگفتزده و دچار تأمل میکند. او چه چیزی را تا پایان نگاه میکند؟
تا چه حد میشود در جایگاهی بیرون از گود به تماشای خشونت نشست؟ تا چه حد فراموش
کردهایم که کنش تماشاگرانهی ما داستان را پیش برده است؟ پاول بازییی راه
انداخته و از شرکت کنندگان در بازی میخواهد ترتیب کشته شدنها را حدس بزنند. جرج
را باید با کندیِ چاقو کشت یا با تندیِ شلیک گلوله؟ آیا سرآخر از اینکه پاول ما را
به بازی گرفته خشمگین میشویم؟ پاول نباید قادر باشد به ما چشم بدوزد. گویا قرارِ
از پیش گذاشته این بوده که داستان فیلمی را دنبال کنیم. داستانی که- سوا از فرم- بشود تعریفاش کرد، در تمام بازتعریفها هم نگاه
آزاردهندهی پاول را از قلم انداخت.


