برقراریِ ارتباط: میشائیل
هانکه و پیتر آیزنمن
آیزنمن از هانکه چه میآموزد؟
-
[«اگر
قرار باشد در یک کلام مضمون تمام فیلمهایم را خلاصه کنم،|..| خواهم گفت: برقراریِ
ارتباط.» -م.ه]
-
[«ارتباط
برقرار نمیکنم مگر وقتی دست کسی را میگیرم، مگر به طور فیزیکی گرما یا سرمایش را
حس کنم. ارتباط یعنی این و نه غیر از آن.»-م.ه]
·
معمار شهرهی امریکایی، پیتر آیزنمن، در خلال گفتوگویی که نشریهی آیکون
میان او و میشائیل هانکه راه انداخته، به تفاوت سینمای هانکه با برسون اشاره میکند:
آنچه در برسون با آن روبرو هستیم غیاب اکشن [/کنش] است: فیلمهایی ضدِ اکشن. فیلمسازی
برسون فیلم گرفتن از آن چیزی است که روی پرده اتفاق نمیافتد. با این، تفاوت
هست میان آنچه در ذهن روی میدهد و آنچه به طور حسانی درک میشود. این همان چیزی
است که سینمای هانکه را از برسون متمایز میسازد: برسون در افق ذهن باقی میماند،
حال آنکه تجربهی فیلمهای هانکه به تن هم مربوط میشود. هانکه امر حسانی را به
جای امر ذهنی برنمیگزیند. ویژگی یگانهی فیلمهای او این است که این حسانیت تنانه
به ساحت مفهومی کشانده میشود. ارتباط آیزنمن با «بازیهای بامزه»: خیسِ عرق شدنِ تن،
از تجربهی ذهنیِ خشونت.
·
«یادبود
یهودیان کشتهشدهی اروپا» نام بنایی است در برلین متشکل از ۲۷۱۱ بلوک سیمانیِ
مشبک بر زمینهای شیبدار که توسط پیتر آیزنمن معماری شده. بلوکها با ابعاد 2.38
در 0.95 با ارتفاع متغیرِ 0.2 تا 4.8 متر ساخته شدهاند. طبق گفتهی آیزنمن این مزارها به گونهی طراحی
شده که فضایی بیقرار و پریشان به وجود آورند و کل مجموعه در واقع نمایانگر
سیستم نظام یافتهای است که ارتباطش با خرد انسانی قطع شده. آیزنمن به هانکه میگوید:«آنچه
در یادبود برلین سعی کردم انجام دهم دقیقاً همین است: کشاندن تجربهی حسانی و فیزیکی به ساحتی ذهنی». این یعنی این سؤال که «آیا ممکن است
حتی برای یک آن در فضا گم شد؟»
·
درهای بسته: در جیببُرِ برسون صحنههایی از بسته شدن در هست که
کارگردان بُرشِ خودش را تا بسته شدن کامل آنها به تعویق میاندازد: استعارهی
ذهنیِ انفصال آدمها. بازیهای بامزه: خانوادهای که برای گذراندن تعطیلات
وارد ویلای خود میشوند: درِ ویلا به رویشان بسته میشود. اما در اینجا این تعویق در
گذشتن از دری که بسته شده بیآنکه علامتی اضافه در خود داشته باشد بیننده را به
وحشت میاندازد: «آنها در تله افتادهاند!».
·
خاطرهای از آیزنمن: مادر و دختری در یک روز آفتابی احتمالاً برای گذراندن
لحظاتی مفرح به جای رفتن به پارک، یا سینما وارد بنای یادبود یهودیان در برلین میشوند.
در خلال این سیاحت مادر دستهای دختر را رها میکند. ناگهان صدای جیغ دختر که
مادرش را صدا میزند سکوت فضا را در هم میشکند. مادر از جیغ دختر وحشت زده میشود
و او هم فریاد میکشد. آنها فقط همدیگر را گم کردهاند: ضربان تند قلب و نفستنگی
از تجربهی ذهنیِ گم شدن در فضا.
·
گمشدگی در فضایی که آیزنمن در سر داشته: حس انسانیِ وحشت، آن هم در فضایی که
در آن بلوکهایی سیمانی با دقیقتری وسواس طراحی شدهاند چطور سربرمیآورد؟
·
این وحشت از بنایی که سراسر نظاممند است چه ارتباطی با یادبودی برای کشته
شدگان یهود میتواند داشته باشد؟
·
در هانکه وحشت چگونه از خلال فرم مکانیکی و حسابشدهی فیلمها سربرمیآورد؟
-
پیتر آیزنمن میگوید: «باید به همانگونهای معماری کنیم که میشائیل هانکه
فیلمسازی میکند.»


