خدایان
خانم سکستون در پی خدایان بیرون زد
شروع به دیدن آسمان ها کرد
-
در انتظار فرشته ای عظیم با فاقی آبی
هیچ کس.
بعد به تمام کتاب های یاد گرفته اش زل زد
و چاپ ها با سیلی جوابش دادند.
هیچ کس.
به زیارت شاعری عالیقدر شتافت
و او در صورتش آروق زد.
هیچ کس.
در تمام کلیسا ها ی جهان دعا می کرد
و چه بسیار که از فرهنگ عایدش می شد.
هیچ کس.
به اتلنتیک رفت به آرام، برای آن خدا...
هیچ کس.
به بودا رفت به برهما، اهرام
و پست کارت های بی کرانی یافت.
هیچ کس.
آنوقت به خانه ی خودش بازگشت
و خدایان جهان در مستراح زندانی بودند.
بلاخره!
بلند گریست
و در را قفل کرد.
آن سکستون