Wednesday, July 4, 2012

Gods


خدایان

خانم سکستون در پی خدایان بیرون زد
شروع به دیدن آسمان ها کرد
-          در انتظار فرشته ای عظیم با فاقی آبی

هیچ کس.

بعد به تمام کتاب های یاد گرفته اش زل زد
و چاپ ها با سیلی جوابش دادند.

هیچ کس.

به زیارت شاعری عالیقدر شتافت
و او در صورتش آروق زد.

هیچ کس.

در تمام کلیسا ها ی جهان دعا می کرد
و چه بسیار که از فرهنگ عایدش می شد.

هیچ کس.

به اتلنتیک رفت به آرام، برای آن خدا...

هیچ کس.

به بودا رفت به برهما، اهرام
و پست کارت های بی کرانی یافت.

هیچ کس.

آنوقت به خانه ی خودش بازگشت
و خدایان جهان در مستراح زندانی بودند.

بلاخره!
بلند گریست
و در را قفل کرد.

آن سکستون