Thursday, July 5, 2012

Liberté


روی دفتر های مدرسه
روی میز و درخت
روی شن روی برف
نامت را می نویسم

روی صفحه هایی که می خوانم
روی صفحه های خالی
سنگ، خون، کاغذ و خاکستر
نامت را می نویسم

روی عکس های طلایی
روی بازوی جنگجویان
روی تاج پادشاهان
نامت را می نویسم

روی جنگل و صحرا
روی لانه روی جارو
روی طنین کودکی هایم
نامت را می نویسم

روی شعف های شبانه
روی نان سفیدِ روز
روی فصل های پرکار
نامت را می نویسم

روی همه ی لته های لاجوردیم
روی تالاب پرمکی خورشید
روی دریاچه ی هنوز زنده ی ماه
نامت را می نویسم

روی دشت ها رو افق
روی بال های پرنده
و روی سایه های آسیاب
نامت را می نویسم

روی هر وزش سپیده دم
روی دریا روی قایق
روی کوه های بی عقل
نامت را می نویسم

روی ابر های کف کرده
روی طوفان عرق کرده
روی شر شر و نم نم باران
نامت را می نویسم

روی شکل های براق
روی زنگ روی رنگ
روی درستی اجسام
نامت را می نویسم

روی راه های بیدار
روی جاده های بی انحراف
روی میدان های سراریز
نامت را می نویسم

روی چراغی که نور می دهد
روی چراغی که میراست
روی خانه های در هم تنیده ام
نامت را می نویسم

روی سگ شکم پرست و لوسم
روی خراش بالای گوش هایش
روی پنجه بدقواره اش
نامت را می نویسم

روی راه دم خانه ام
روی اشیاء نظرآشنا
روی سیلان آتش پر تبرک
نامت را می نویسم

روی هر پوست بخشنده
روی پیشانی دوست هایم
روی تمام دست های وامانده
نامت را می نویسم

روی دریچه های  شگفتی
روی لب هایی انس گرفته
بسیار بالا تر از سکوت
نامت را می نویسم

روی پناه فرو ریخته ام
روی برج های سقوط کرده ام
روی دیوار های اتاق
نامت را می نویسم

روی غیاب بی رویا
روی عزلتی برهنه
روی گام های مرگ
نامت را می نویسم

روی جان های باز آمده
روی خطر های ناپیدا
روی امید بی خاطر
نامت را می نویسم

و با توان یک کلمه
دوباره زیستن آغاز می کنم
به دنیا شدم
تا تو را بشناسم
تا تو را بنامم
آزادی.

پل الوار

Wednesday, July 4, 2012

Gods


خدایان

خانم سکستون در پی خدایان بیرون زد
شروع به دیدن آسمان ها کرد
-          در انتظار فرشته ای عظیم با فاقی آبی

هیچ کس.

بعد به تمام کتاب های یاد گرفته اش زل زد
و چاپ ها با سیلی جوابش دادند.

هیچ کس.

به زیارت شاعری عالیقدر شتافت
و او در صورتش آروق زد.

هیچ کس.

در تمام کلیسا ها ی جهان دعا می کرد
و چه بسیار که از فرهنگ عایدش می شد.

هیچ کس.

به اتلنتیک رفت به آرام، برای آن خدا...

هیچ کس.

به بودا رفت به برهما، اهرام
و پست کارت های بی کرانی یافت.

هیچ کس.

آنوقت به خانه ی خودش بازگشت
و خدایان جهان در مستراح زندانی بودند.

بلاخره!
بلند گریست
و در را قفل کرد.

آن سکستون

Monday, July 2, 2012

Angels of the Love Afair


"فرشته های هم آغوشی! آن دیگری را می شناسید ؟ آن سیه رو، آن منِ دیگر را؟"


1.      فرشته ی آتش و تناسل
فرشته ی آتش و تناسل! می دانی لجن چیست؟
آن مامانِ سبز رو که اول مجبورم کرد بخوانم
آنکه اول مرا در مستراح گذاشت
آن پانتومیمِ قهوه ای رنگ، آنجا که من گدا بودم و او پادشاه؟
گفتم " شیطان پایین آن گودال گنداب است."
بعد درون کپل ها جایم داد و روحم را به بند کشید.
زن آتشین! تو که از شعله های باستانی، تو
که از چراغ بنزن، تو که از شمع
تو که از کوره های آهنگری
تو که از ذغال بریان
تو که از ژیان انرژی خورشید هستی، مادمازل!
تکه یخی بردار، بیا برفی بردار، ماهی از باران بردار
که در سیاهی با مغز فرو ریخته ات جاری خواهی شد.

مادر آتش، بگذار در دهانه ی بلعنده ات بایستم
آنوقت که آفتاب در بازوانت می میرد و از وزنی دهشتناک سست می شوی.


2.      فرشته ی ملحفه های پاک
فرشته ی ملحفه های پاک! می دانی ساس یعنی چه؟
یکبار در تیمارستان به شکل خال های دارچین به سراغم آمدند
آنوقت که در غار پر طنین قرص ها دراز کشیده بودم
مثل یک سگ، پیر، مثل یک جمجمه، خاموش.
گزش های ریزِ خونی خشک.
یکصد علامت روی ملحفه.
یکصد بوسه در سیاهی.
ملحفه های سفید با بوی صابون و وایتکس
ربطی به این شام خاکی ندارند
ربطی به این دریچه های در بند و این قفل های چندگانه
و تارهای تنیده در رختخواب، آن لگد های نهایی ندارند.
خوابیده ام در حریر، در سرخ در سیاه.
خوابیده ام بر شن و بر شبِ سقوط، کومه ی کاه.

گهواره ای می شناسم، تاب خوردن کودکی در خواب
اما در موهایم شبی که تباه گشتم مرا انتظار می کشد.


3.      فرشته ی پرواز و زنگوله ها
فرشته ی پرواز و زنگوله ها! می دانی فلج شدن یعنی چه؟
آن خانه ی اتیری که دست ها و پاهایت سیمان اند؟
مثل یک تکه چوب خشکت می زند. صاحب بوسه ی عروسکان می شوی.
مغزت در تشنجی پیچ می خورد. مغزت گواه نیست.
من به همچین جایی رفته ام بدون یک لکه یک ضربه.
نمایشی انفرادی و ناچیز – آن دوشیزه با مغزی که شکست.

با این روش من درخت شده ام.
گلدانی که خواستی می توانی برش داری یا بیندازیش
در آخر بیجان. چه بخت نا معمولی!
 بدنم که در انفعال مقاومت می کند. پاره ای از پسماند ها. پاره  ای از مرگ.
فرشته های پرواز! ای اوج گیران! پرنده های جوان! غوطه وران!
شما، مرغ دریایی که در پشت من رشد می کند در خواب هایی که دوستشان دارم

نزدیک بمانید! اما به من توتم دهید. به من بدهید آن چشم بسته ای
که درونش با کفش هایی سنگی می ایستم و چرخ دنیا پیش می رود.


4.      فرشته ی امید و تقویم ها
فرشته ی امید و تقویم ها! می دانی دلسردی چیست؟
آن گودال که با جعبه ای کلینکس درونش می خزم
گودالی که زنِ آتشین به صندلی اش بندپیچ شده
گودالی که مردان چرم پوش گردن هاشان را خم می کنند
جایی که دریا به برکه ای از ادرار تبدیل می شود.
نه جایی برای شستن و نه آبزیانی برای چرخیدن وجود دارند.

درون این گودال هر روز مادرت بلند فریاد می‌زند.
پدرت دارد کیک می خورد و قبر او را می کند.
در این گودال بچه ات دارد خفه می شود. دهانت خشک است.
چشم هایت شیشه ایست. آن ها می شکنند. تو شجاع نیستی.
مثل سگی در سگدانی تنها.
دستانت در غلیان خرد می شوند.
بازوانت بریده می شوند و با بانداجی از سیم باندش می کنند.
صدایت آنجاست. صدایت غریب است.
اینجا دعاگویی نیست. اینجا تغییری نیست.


5.      فرشته ی کولاک و خاموشی
فرشته ی کولاک و خاموشی! می دانی تمشک چیست؟
آن یاقوت هایی که در رضای باغ پدر بزرگ نشست اند؟
تو از زنجیرچرخ ها، تو از بال های پر شِکر
 تو!
منجمدم می کنی! بگذار درون این وصله بخزم! بگذار ده ساله باشم.
آن بوسه های شیرین را بچینم، آن دزدی که من بودم
تا دریا در کنار برایم دست بزند.

فقط پدربزرگم می توانست آنجا باشد. یا خدمتکار
که با ماهیتابه اش برای چیدن صبحانه می آمد.
او که از گرد نان که معلق در هوا می رفت
اوی از چوب آلات روغنی با لیمو
اوی از پر و غبار
نه من.
با این دزدکی به آن سوی چمنزار می آمدم
با پا های برهنه و پیژامه ی  خیمه شب بازی در سپیده ای اسفنجی.

ای فرشته ی کولاک و خاموشی، مادام سفید چهره
مرا به آن دهان سرخ باز گردان، آنجا در 21ام جولای.


6.      فرشته ی خانه های ساحلی و پیکنیک ها
فرشته ی خانه های ساحلی و پیکنیک ها! گوشه نشینی را می فهمی؟
پنجاه و دو سرخ و سیاه و تنها خودم را مقصر می دانم.
خون من مثل کندوی زنبوری وز وز می کند. بر صندلی آشپزخانه
روبروی میزی که برایم چیده اند می نشینم. ظروف نقره ای یکسانند
و لیوان و کاسه ی شکر.
شُش هایم را می شنوم که پر و خالی می شوند
مثل درون یک عمل. اما کسی دیگر برایم نمانده تا به او بگویم.

زمانی من یک زوج بودم. پادشاه و ملکه ی خود بودم
با پنیر و نان و شراب در صخره های راکپورت.
زمانی برهنه آفتاب می گرفتم، تمامن خاکستری و نحیف
آمدن ناو های عروسکی را تماشا می کردم
با انبوه گردشگران در آن.
زمانی صبحانه را شهوت انگیز ترین وعده روز می نامیدم.
زمانی بازداشتگاه را

برای صلح در واشینگتن دعوت می کردم.
زمانی جوان و دلیر بودم
و صد ها آدم بی همتا را پشت سر در سرما جا می گذاشتم.


آن سکستون

Sunday, July 1, 2012

Vicar of Wakefield

Vicar of Wakefield
Oliver Goldsmith
بخش 24- مصیبت های تازه
آن صبح خورشید با گرمای غریبش برای فصل برخاست. پس توافق کردیم تا برِ ساحل سرسبز صبحانه صرف کنیم، آن جا که هنگام نشستن دخترِ جوانم، با درخواست من، صدایش را با آوای درختان اطراف همراه ساخت.همین جا بود که اولیویای بیچاره ام نخستین بار محبوب افسون گرش را می دید و هر شی یاد آور اندوهش بود. اما آن مالخولیا که با اشیاء لذت آور، بر انگیخته و با اصواتی موزون احیا می شود قلب را نه زنگار که مرهمی خواهد بود. مادرش نیز به این مناسبت، محنتی لذت اندود حس کرد و گریست، و چون قبل به دخترش عشق می ورزید. " بخوان! اولیویای زیبایم بخوان!" می گریست:" بگذار صاحب آن فضای پر ملال که پدرت دوست می داشت شویم، سوفی خواهرت تا به حال مرهونمان ساخته. بخوان، دختر! پدر پیرت را کیفور می کند".
و او پرشکوه و حزن آلود فرمان برد که تکانم داد.

زمانی که زنی دوست داشتنی به حماقت تن دهد
و دیگر دیر بیابد مردان خیانت کارانند
کدام افسون مالخولیایش آرام خواهد کرد؟
کدام چاره گناهش خواهد زدود؟

یگانه چاره ای که گناهش بپوشاند
شرمش از دیدگان پنهان کند
ندامت نثار دلدارش کند
و آغوشش بفشارد، مرگ است.

Mirror

نقره فام و دقیق هستم. تعصب ندارم.
هر چه ببینم سریعن می بلعم
همانطور که هست، بدور از غباری از دوست داشتن یا نداشتن.
بی رحم نیستم، تنها صادقم-
چشم خدایی کوچک، چهار گوش.
بیشتر وقت ها بر دیوار روبرو در خیالم.
صورتی رنگ است و پر خال. خیلی وقت است نگاهش کرده ام
به خیالم قسمتی از قلب من است. ولی سو سو می کند.
صورت ها و تاریکی بارها و بارها جدایمان می کنند.
.
حالا یک دریاچه ام. زنی به رویم خم می شود
وسعتم را می کاود برای آنچه واقعن هست.
بعد رو به آن دروغگو ها می کند، شمع ها یا ماه.
پشتش را می بینم، و این انعکاسی از رو راستی است.
او با اشک، و با تحرک دست هایش به من پاداش می دهد.
برایش مهمم. او می آید او می رود.
این صورت اوست که هر صبح جای تاریکی می شیند.
در من او دختری جوان را غرق کرده است
 و در من پیر زنی
مثل یک ماهی سهمناک به سوی او بلند می شود.

سیلویا پلات



Morning at the Window

آن ها بشقاب های پر صدای صبحانه، در آشپزخانه زیر زمینی است
و امتداد حواشی لگد مال خیابان.
در فکر ارواح میرای خدمتکارانم
که میان دروازه ها نومید سبز می شوند
.
امواج تیره ای از مه سویم می آیند.
صورت های تاب خورده از ته خیابان
و اشک عابری با دامنی گِلین
لبخندی بی هدف که در هوا بال می زند
و امتداد سطح بام ها محو می شود.

تی اس الیوت