Monday, August 17, 2026

Still in pursuit of that missing shade of blue...


 


 هنوز گاهی می توانم به بیرون از زمان خیره شوم و امتداد خودم را بعد از هفت سال با نوشتن پیدا کنم. شگفت انگیز است. کنار ساحل که نشسته بودم محو بازی های معصومانه دختربچه های خردسالی بودم که از ته دل می خندیدند و شیرین زبانی می کردند و مشغول شن بازی بودند. از خودم پرسیدم معصومیت خردسالانه اصلاً چیست و این موجودات کوچک چطور می توانند انقدر خوشحال باشند؟ انگار خودم را در شعفشان بازمیافتم و دنبال این می گشتم که از کی و کجا کنجکاوی ها و شعف گذشته از من گسست؟

سعی کردم بهتر مطالعه شان کنم. رابطه شان با زمان بیش از همه توجه ام را جلب کرد. این را به وضوح در احوالاتشان می توانستی ببینی که گذشته و آینده محلی از اعراب ندارد و اکنون برایشان آنچنان متورم است که در آن می توانند غرق شوند. از خودم دوباره پرسیدم که کی و کجا اهمیت حال در زخم روان و گذشته و اضطراب از نامعلومی فردا گم شد؟ جواب همه اینها را با به یاد آوردن تجربه بعد از تجربه دانستم. چیزی دیگر برای غبطه خوردن نبود: در بازیهای کودکانه رقابت کنترل شده و نیازهای ضروری امنیت و خوراک و پوشاک و غیره را برای کودک تدارک دیده اند. به یاد آوردم که ناگهان در حین بازی های کودکانه ام متوجه این واقعیت شدم که این دنیای ایمن نمیتواند برای همیشه ادامه یابد و از جایی به بعد باید خودت با عالم بیرون ارتباط برقرار کنی، بتوانی چیزی برای عرضه به بازار اجتماعی برای تقاضاهایت تدارک ببینی و در این مناسبات جدید عرضه و تقاضا باید با واقعیت های جدیدی روبرو شوی: مثلا اینکه همیشه تعادلی میان نیازهای تو و تفاضاهای دیگری نیست و بیشتر اوقات حتی آنچه بازار از تو برای تامین نیازهایت تقاضا می کند هیچ جوره امکان پیش کشیدنش نیست. خودت را میان کودکی و مناسباتی تازه بازیافتی که در آن رقابتی دیوانه وار حاکم بود. به چشم می دیدی که دیگری ها بدون هیچ تلاشی کامیاب میشوند و قصه های کامیابی هاشان کتاب و فیلم و قصه. اینکه از الگوی آنها باید پیروی کنی یا اینکه چیزی که مورد علاقه توست خریداری ندارد تو را در مقابل خودت قرار می دهد. در دوران خردسالی رقابتهای بازاری بر بازی های معصوموانه سایه ای نداشت چون وجود تو به لطف دیگری هنوز از آن بی نیاز بود. 
دوباره به افقی نگاه میکردم که میان گذشته و آینده ام مرز می کشید. شگفت زده بودم از اینکه نوشتن چگونه میتواند نامعلومی فردا را مسکوت کند و ولو برای لحظاتی از سنگینی مغروق کننده گذشته بکاهد. من هنوز زنده ام و همه اینها شگفت انگیز است. نوشتن از سر فراغ درباره شگفتی ها هم همچون همان معصومیتی است  که همیشه و همه جا امکان مکرر کردن اش نیست و در مناسبات اخلاقی بازار شاید هنوز بچگانه و غیرمسئولانه است.  


ادینبورو، اوت 2026