گذشتهام را که مرور میکنم دنیاهای مختلفی میبینم که
زندگیشان کردم و دیگر حالا زمانهشان سرآمده. عکسها را که مرور میکنم میمانم
از اینکه چطور باید آدمِ در تصویر را با خودم اینهمان بدانم. رشتهی ارتباط با
گذشته که از هم گسسته باشد روابط علّیِ آدم با خودش هم مسألهدار میشود. آدم که
با خودش پیوسته نباشد، گویی جایی از کار میلنگد از پیش. نشانهی شومی است این جدا
افتادن آدمی از خودش. مسألهی گسستن و فراموشی مسألهی روشنی است به خودی خود. ولی
خب آدم را کفری میکند که کِی، چطور تکههای خودش را بدست خودش گسسته و از دست
داده؟ هویت برای این آدم که فصول گذشتهاش را به نظاره نشسته، به چه معنا هست؟ من
حتی توانِ خواندن و بیاد آوردنِ خودم را هم ندارم از مهلکیِ خاطره. پیکان زمان را
که معکوس به عقب پی میگیرم به بن بست میرسم از بریده شدنِ رشته. نقاط انقطاعی که
از یکی به دیگری پرت میشود بی آنکه فهمیده باشم قبل و بعد آن نقاط، آن تصاویرِ
یادآورده، چه بوده. به هر یک از این نقاط که میرسم حیرت میکنم از گسستگی و
فراموشی. حرکت عرْضیِ زمان کاملاً ناممکن شده، به تبعاش علت فاعلی و پیوستار و
هرگونه حرکت. گویی «من» خاطراتاش را آن به آن به یاد میآورد، خودش را از نقطهای
به نقطهی دیگری پرتاب میکند و این یعنی خلقالساعه و فساد دمادمِ «من»ی که علت
غایی خودش شده. منی که الان اینجا هستم علت غاییِ گذشتهام هستم و این موضوع زمانی
که آدم بیاد بیاورد که در گذشته به هیچ وجهِ ممکن چنین غایتی متصور نبوده، کمی
هولناک میشود. این یعنی من الان خودم نیستم، علتِ غاییِ آیندهای هستم نامعلوم
ولی صرفاً ممکن. قضیه کاملاً در این صورتبندی مشخص است: سلب فعلیت. «من» خیلی
ساده، فاعلِ آناتِ خودش نیست: بیرونی هست و به تبعاش انفعال و اثرپذیریای....
همین. رشته دوباره از دست شد.
یا مَن یَفعَلُ ما یَشاء