آدمها برای اینکه بتوانند دورهم جمع
شوند باید نقطهی مشترکی داشته باشند. یک زندانی بالفطره چه راهی جز خیال برای
ارتباط با بیرون از خودش دارد؟ آدمی که در حصر است و گروگان گرفته شده صدایش به
کسی نمیرسد. آدم زندانی وقتی به خفگان خو گرفته باشد تنهاییاش کشندهتر میشود.
من هیچ راه ارتباطی با اطرافیان بیرون از خودم ندارم. هرچه در خودم فرو میروم
تنهاتر میشوم.
احساس خفگی میکردم. گفتم دلم میخواهد
بگذارم و بروم. گفتم دیگر برایم بیمعنی شده شکل دادن به آیندهای که هیچش دست خود
آدم نیست.
میگفت برو به سلامت.
برگشتم توی اتاق. چراغ را خاموش کردم و
خوابیدم. معمولاً خوابها یادم نمیماند دیگر. این یکی هنوز یادم هست. قضیهاش
مفصل است. مادربزرگ که بود میشد به بغلش پرید و زار زد و از دست همه پیشش گله
کرد. به رسم همیشه در خواب هم همین کار را میکنم. پناه آوردن صوری بدون اینکه
موضوع خاصی درمیان باشد. چندین بار است که خواب میبینم در آغوشش زار میزنم. او
هم نوازش میکند و گاه با من اشک میریزد. بابا هم که رفته بود همین کار را میکرد.
به او پناه میبردم از دست همه. فرشاد هم در خواب بود. انگار در خوابی دیگر در
دنیایی دورتر کنار دریایی که طوفاناش همهی شهر را به هم ریخته بود شنا میکردیم.
الان دوباره به این فکر میکنم که «آدمها برای اینکه بتوانند دورهم جمع شوند باید
نقطهی مشترکی داشته باشند.» فرشاد هم با مادر جمع شده بود در خواب. دارد به دو
سال میرسد کم کم گذاشتن و رفتنش. حتماً او هم حسابی احساس خفگی میکرده.
در قطار رفته بودیم بشینیم توی رستوران.
فضای شهوتناکی بود. رامین در روبرویم به چشمانم زل میزد و در پشت قاب گروه گروه
زنان و مردانی که تازه با هم آشنا میشدند شروع به لاس زدن میکردند. صورتها را
میشد غیر مستقیم از شیشهی قطار دید و حرفها را میشد در صدای متناوب چرخهای
قطار روی ریل شنید. هر یک از طرفین که به بهانهای بلند میشد برود به دستشویی یا
کوپه، آن یکی به نقطهای خیره میشد، با دستهاش آهسته بازی میکرد یا لبخندی در
چهرهاش میدیدی که نشان میداد حسابی درگیر تصوراتش است. من با رامین داشتم
دربارهی ایدهی زشتی و هیولا صحبت میکردم. توی این فکر بودم که شر مطلق رابطهاش
با نیستی چگونه است. فکرم رفته بود به این سمت که شر متافیزیکی چه ارتباطی با
امیال جنسی میتواند داشته باشد؟ رابطهی هیولاها با میل بیخ گلویم را گرفته بود.
زیبایی را به هستی نسبت میدهند بنا به
سنت افلاطونی. هرچه هست زیباست. خدای صانع هیولا را متعین میکند و از آن صورتهای
زیبا میآفریند. این آفرینش قرین هستی است. بدبختی آنجایی است که خدا در صناعتش
کوتاهی کند، آنگاه نیستی هست میشود و زشتیِ هیولا در هستی آشکار میشود. موضوع بر
سر وجود خدا نیست. خیلی ملموستر از این حرفها میشد در پشت سر رامین امتداد
قطاری را دید که در سیاهی شب پیش میرود و آدمهاش به واضحترین شکل بحثهای
نامرتبط میکنند با هم. هیچ رابطهی جنسی در کار نبود هیچ بحثی نمیشد از چیستی
علاقه و میل اما میدیدی که میل چطور هیولاوار نیستیِ حاضر است. به نیستی فکر میکردم،
به رامین میگفتم هیچ برایت آزاردهنده نیست که همهی این حرفها تکراری است؟ این
اداها و فیلمبازی کردنها، قهقهها و نزاکت کردنها؟
چند روزی رفته بودم سفر و داشتم برمیگشتم.
قطار در یکی از ایستگاهها ایستاد. سکوتِ محض. انگار زمان ایست کرده بود از سنگینی
بار و میخواست کمی نفس بکشد. سنگین بودم از بغض.
برای خشایار نوشتم که سرم دارد منفجر
میشود از هولناکیِ تصاویر. شب بود در قطار و همه جا شهوت بود و تانگوی شیطان. ۲۶
آبان بود. یک روز بعد از کشته شدن بابا در جاده. مشغول شکل دادن به آیندهای که
هیچش دست خودش نبود. زندگی گذاشته بود و رفته بود و من بودم و رامین و زنان بزک
کرده.